روشنی در تاریکی

روشنی در تاریکی

چیزی در من شکست
اما صدا نکرد...
مثل درختی
که شبانه فرو می‌ریزد
در دل جنگلی که خواب است.

مدتی طول کشید
تا بفهمم
این فرو ریختن
آغازِ ریشه‌دواندنِ دوباره بود.

من افتادم با تبری که بر تنم زدی
من‌‌ ریشه در خاکم
زمین با من مهربان بود.


زیرم سبز شد،
نور خزید از لای ترومای* دلم چون کینتسوگی**
و روزی رسید
که باز
از شانه‌ام پرنده‌ای پر کشید...

حالا دیگر
نمی‌نویسم تا کسی بخواند
می‌نویسم
تا خودم یادم نرود:
روزی
از دل همین خاکستر
روشن شدم.

*زخم های روحی اشاره به شعر مولانا دارد.زخم جایی است که نور وارد شما می شود.
** هنر ژاپنی اتصال و چسباندن ظروف شکسته با پودر طلا

خلوت ناب عاشقانه

خلوت ناب عاشقانه

روزگاری من و دل، خلوتی با هم داشتیم
گوشه‌ای دور زعالم، ساعاتی با هم داشتیم

شب‌به‌شب زمزمه و قصه و شوقی لطیف
تب و شور، درآغوش شبی با هم داشتیم

بر لبِ باد، صدای خنده تو ترنّم می‌شد
عطرِ یک رویای روشن، وردی با هم داشتیم

دل اگر زخم شد از تردّدی بی‌رحمانه
مرهمی بود ز لبخند، که نغمه ای با هم داشتیم

زیر باران، تن شب خیس شد از خنده‌ی ما
رقصِ اشک و طرب و سادگی با هم داشتیم

در نگاهت همه‌ی وسعت رویاست هنوز
چشم‌درچشمِ خیال، آینه‌ای با هم داشتیم

زیر لب زمزمه‌ی نام تو می‌رفت به دل
لحظه‌هایی پر از دلدادگی با هم داشتیم

با نسیمِ سحر از کوچه‌ی رویا را گذراندیم
پا‌به‌پا، سایه به سایه، هم آوایی با هم داشتیم

بی‌تو هر شب دل من تنگ‌تر از پیش شده‌ست
بس که ما در دل شب، روشنی با هم داشتیم

رفته‌ای و دل من مانده به یاد آن روز
خلوتی ناب‌تر از خواهشی با هم داشتیم

هر نفس یاد تو می‌آمد و جانم وا می‌داد
در دمادم شوق و هوس، نفسی با هم داشتیم

دل به تو دادم

دل به تو دادم

جان سپردم به تو ای جان، به نگاهی ز تو مستم
دل به چشمان تو بستم، که پشیمان نشوم

عطر لبخند تو پیچید به آغوش شبم
از میِ ناب تو مستم، که پشیمان نشوم

ماه شرمنده شد از ناز نگاهت به سحر
پایِ این عشق نشستم، که پشیمان نشوم

بی‌تو باران شده‌ام، خسته‌ترین واژه‌ی شب
در غمت نیز شکستم، که پشیمان نشوم

هرکه گفت از تو حذر کن، نشنیدم سخنش
تا تو را باز پرستم، که پشیمان نشوم

زندگی شعر شد از لحظه‌ی دیدار نخست
به تو عشق زنده هستم، که پشیمان نشوم

بغض بی پروا

بغض بی پروا

دلی دارم که با زخمش نمی‌سازد، مداوا را
نه عاشق می‌شود دیگر، نه می‌خواهد مدارا را

من آن دختر که از آتش گذشتم بی‌تکبّرها
به دوشم بارِ رنج آورده‌ام فصلِ تماشا را

زنی بودم که با یک خنده می‌سوزاند دنیا را
ولی حالا خموش، می‌نگارم امواجِ دریا را

نه اشکی مانده در چشمم، نه رنگی در شبِ تارم
فقط یک بغضِ بی‌پروا که می‌خواند تقاضا را

کسی آمد، به دستم داد رنگی از جنون، اما
گرفت از من دلِ ساده، این آرامش و رؤیا را

شبی در خویش گم گشتم، صدایم را نمی‌فهمم
که خاموشی گرفته بی‌دلیل، این قلبِ شیدا را

چنان با دستِ خالی هم توانستم بیفشانم
به خاکِ خسته‌ی دنیا، غرورِ پُر تمنا را

من آن زخمی‌ترین تصویر در آیینه‌ی دردم
که پنهان کرده در لبخند، دردهای مبتلا را

آرزوهای سوخته

آرزوهای سوخته

ای دیوانه‌ی مست، دلم معشوقه نمی‌خواست
نه غم‌زاری پریشان، نه دل آزرده نمی‌خواست

دلم آیینه‌ای بود از تماشای شبِ عشق
تو اما آمدی با خویشی افسرده نمی‌خواست

شکستم از نگاهت، بغض شب‌هایم ترک خورد
دلِ سرشار از آواز، نغمه‌ی سوزنده نمی‌خواست

به هر سو رفتم و دیدم که بی‌من شاد می‌گردی
کسی چون من اسیر این دل آلوده نمی‌خواست

شدم بی‌خانه، بی‌لبخند، بی‌رویا، بی‌امید
در این برهوتِ بی‌رحمی، دل افسرده نمی‌خواست

جهانم ریخت بر دوشم، تو تنها خیره ماندی
در این غمخانه‌ بی‌مرز، غم‌آورده نمی‌خواست

نه بویی از بهارم ماند، نه بلبل نغمه ای خواند
دلی با این همه ویرانی، گل پژمرده نمی‌خواست

من آن شمعم که در شب‌های بی‌مهتاب سوختم
تو رفتی، شعله‌ای بی‌نور و دود زده نمی‌خواست

و حالا مانده‌ام با دلی تنها و یادِ عبوری
که با لبخند هم گفتی... این بخشنده نمی‌خواست

ولی از عمق این شب‌های سرد و بی‌سرانجام
طلوعی می‌رسد، خورشید رخشنده نمی‌خواست

دوباره می‌تراود نور از دل‌های خاموش
شکوفایی پس از ویرانی، سازنده نمی‌خواست

و این دل، خسته اما زنده با یادِ محبت
هنوز آماده‌ی لبخند، ندای فریبنده نمی‌خواست



جدایی جان از جهان

جدایی جان از جهان


آن لیلی که مسافر جاده‌ها شد
رفتش چو موجی بی‌صدا شد

بر شانه‌هایش باد می‌رقصید
با پژواکی در کوه‌ها هم‌نوا شد

هر گام او را غصه‌ای می‌ربود
با غصه‌ای در خونِ دل بینوا شد

مجنون هنوز در آن‌سوی بادیه
چشم به راه در سراب صحرا شد


نه وصل، نه هجران، نه سودای ما
عشق آمد و جان، از جهان جدا شد


دل‌سوخته، در سوزِ رازِ نهان
در خلوتی از خویش، بی‌پروا شد

در هر قدم یادِ نگاری قدیم
با نام او هر ذره‌ای شیدا شد

گاهی لبِ چشمه، گهی روی سنگ
دل را ز آب و آینه هم معنا شد

آهی کشید از عمق یک کهکشان
تا هستی‌اش قطره‌ ای از دریا شد


نه وصل، نه هجران، نه سودای ما
عشق آمد و جان، از جهان جدا شد


چشمان او چو آیینه‌ی بی‌نقاب
با هر نگاهش پرده‌ای بالا شد

دیگر نه او بود و نه نامی دگر
در نامِ بی‌نامی، خودش پیدا شد

چون شمع در شب سوخت، رفت
بر جانِ شب نوری همچو زلیخا شد

دردش نه از لیلی، نه از مجنون
رازش هم‌ آغوش با دلِ یکتا شد


نه وصل، نه هجران، نه سودای ما
عشق آمد و جان، از جهان جدا شد


در باد گم شد، همچو بوی بهار
افتاده در دام دلم یک رویا شد

‌رفت و دل را سپرد به غروب
تا سحر، و آن لحظه‌ که ماه رها شد

هر سایه‌اش طرحی ز نوری نگار
هر ردّ پایش در بیابان گل‌آرا شد

در سینه‌اش خورشید سوخت و باز
آغوش شب بر او تماشاگر دنیا شد


نه وصل، نه هجران، نه سودای ما
عشق آمد و جان، از جهان جدا شد


نقشی نماند از او در آیینه‌ها
آن لحظه‌ها رفتند، و او معنا شد

آه از دمی که جان به جانان رسید
پیمانه عمر لبریز و حسن القضا شد

دیگر نه مجنون ماند و نه داستان
لیلی در آغوشِ خدا، باز تنها شد

ذکرش اگر در سینه‌ات برخیزد
آتش بگیرد آن دل که رسوا شد


نه وصل، نه هجران، نه سودای ما
عشق آمد و جان، از جهان جدا شد


خاموش شد افسانه‌ جسم و جان
دل در نگاهِ عشق، چه بی‌پروا شد

نه دیوانه و نه بیگانه، نه آشنا
هر کس که عاشق بود، لیلا شد

دیگر کلامی هم نماند از سکوت
واژه، خودش آیینه‌ دق و غوغا شد

در سینه‌ گر شعله‌ای روشن است
آن نور، باقی‌مانده‌ ساکن اعلا شد


نه وصل، نه هجران، نه سودای ما
عشق آمد و جان، از جهان جدا شد

عشق بی نام

عشقِ بی نام

دل‌خسته از تکرار شب‌های سرد
در سوگ رویا، سایه‌ای تنها شد

هر برگ شعرش شعله زد بر خیال
در خلوتی خاموش، آتش‌زا شد

عطر نفس‌هایش به بادِ سحر
افسانه‌ای در قصه‌ چو رعنا شد

اما صدای پای او در سکوت
تاریخِ بغضی مانده در دنیا شد

خورشید از چشمش فرو افتاد
شب‌زنده‌دار اشکِ یک رویا شد

با هر نفس آوارگی می‌چشید
چون بادیه همزادِ او همتا شد

نامش نمی‌ماند به دیوارِ خاک
بی‌نام و بی‌مرز چون دریا شد

یک جرعه از لیلای گم‌نامی‌اش
در جام هر عاشق یک تمنّا شد

در نور حق گم شد، نه لیلی بماند
آن عشقِ بی‌نام، جلوه‌ی یکتا شد

گریه با من

گریه با من

(دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من)*
صدای خسته‌ی باد، نوای گریه با من

در این غروب خاموش، کنار بغض دریا
شکسته بالی از درد، آوای گریه با من

شب از ستاره خالی، نگاهِ ماه گریان
به شوق روشنایی، دعای گریه با من

جهان سکوتی سنگین، به دوش دل نهاده
تو باش، ای همصدایم، صدای گریه با من

به هر طرف که رفتم، نبود راه نجاتی
به سینه تنگ آمد، فضای گریه با من

نه دستِ دل رها شد، نه چشمِ اشک‌بارم
ببین چگونه گردید، بهای گریه با من

چراغِ صبح که تابد به چشم‌های خسته
دگر سرآید از خواب، وفای گریه با من

و چون سحر بخندد، ز عمقِ باغِ خاموش
بهار می‌شود باز، عطای گریه با من

دگر ز درد ننالم، که در طلوعِ این اشک
شکفته است در آیینه، بقای گریه با من

نسیمِ عشق برخیزد ز ویرانه‌ی دل
به شوقِ آسمان‌ها، حیای گریه با من

*مصرع تضمین: سیمین بهبهانی

مُهر بر لب

مُهر بر لب

ما مُهر به لب‌ها زدیم
نه از بی‌حرفی، که از پر بودن…

آن‌قدر پر از درد، که اگر می‌گفتیم،
دیگر کسی نمی‌ماند، تا بشنود.

ساکت ماندیم،
در دلِ زمینی که بغض کرده بود
در دلِ آسمانی که نگاه نمی‌کرد

و شاید این سکوت،
آبرومندترین گریه‌ی ما بود.

اما سکوت هم تا جایی دوام دارد،
مثل آبی که پشت سد
هزار سال صبر می‌کند،
و بعد، با یک ترکِ کوچک،
جهان را می‌شوید…

ما در خود فرو رفتیم،
تا بفهمیم آدمی،
گاهی باید بشکند تا از نو
معنا بگیرد.

از همین درونِ تاریک،
نور کوچکی طلوع کرد،
نه بزرگ، نه درخشان،
اما واقعی.

و ما، در امتداد همین نور
دوباره راه رفتیم،
حرف زدیم، و زندگی آرام‌آرام
از لابه‌لای سطرهای خاموش‌مان سر برداشت.

در رفتن غصه ها

در رفتن غصه ها

چه رویایی قشنگی بود...
نه به خواب، نه به بیداری
بلکه جایی میانِ نفس‌های آرامِ دل،
وقتی که هیچ صدایی جز طپشِ ایمان نمی‌مانَد.

غصه‌ها
مثل کلاغ های سیاه خسته
از بالای حصارِ دل پر می کشند
بی‌آنکه بغضی بدرقه‌شان کند
یا اشکی نگه‌شان دارد.

آن کلاغ‌های سیاه
از بالای خرابه‌ دلها عبور می کنند
نه با آواز،
که با قار قارِ خاموش
نه با بال‌های نرم،
که با ردّ چنگال بر پنجره‌ جانها
هرگز چشم ها نمی کنند فراموش.

و من،
در همین عبور تاریک،
یاد گرفتم
که حتی کلاغ‌ها
هم روزی می‌روند…
و آسمان،
باز هم آبی می‌شود
اگر منتظر بمانی.

در میان همین رفتن‌ها،
یاد گرفتم که
بودن، همیشه با ماندن یکی نیست…
که گاهی باید رها کرد
تا شکوفه‌ها دوباره
در پرواز،
شکوفا شوند.

عشق هرگز نمی میرد

عشق هرگز نمی میرد

گاهی نبودنِ کسی
فقط نبودنش در «دیدن» است،
نه در حس کردنش، نه در نفس کشیدن با یادش.

او نرفته...
او تنها از قابِ نگاهِ روزمره بیرون رفته
و به عمقِ حضوری پنهان پناه برده؛
جایی که چشم نمی‌بیند،
اما دل،
با هر طپش، او را صدا می‌زند.

این دلتنگی،
واکنش روح است به عاشقانه‌ای که
"ناتمام" نمی‌ماند.
عشق، وقتی اصیل باشد،
هرگز نمی‌میرد
بلکه
تبدیل می‌شود...
به نور، به باد، به لبخندی در سکوت.

تو هنوز با اویی،
هر صبحی که چای می‌ریزی،
هر شبی که پتو را تا زیر گلویت می‌کشی،
و هر باری که بی‌هوا به آسمان خیره می‌شوی
و بغضت بی‌اجازه می‌بارد.

او نیست که رفته...
دنیا فقط زبانش را عوض کرده.

تحفه آخرت

تحفه آخرت

گفت: با خود چه داری، تحفه بر آخرت؟
گفتمش: جز دلی افتاده در آیت، نه!

گفت: از عمر، چه کردی که بماند ز تو؟
گفتمش: سوز عشقم شده هر خلوت، نه!
گفت: کو آن نمازی که بُوَد بی‌ریا؟
گفتمش: اشک و آه است اگر عبادت، نه!
گفت: زین ره چه دیدی که شدی بی‌نشان؟
گفتمش: از عشق دیدم رخِ حق، حاجت، نه!

جز دلی سوخته در راهِ جنونم، چه بُوَد؟
نه کتابم، نه زر، نه شهادت... نه!

گفت: نامت چه دارد به دیوان عشق؟
گفتمش: قطره‌ای در دلِ آن حیرت، نه!
گفت: در کوله‌بارت چه بردی ز خویش؟
گفتمش: خاکِ درِ دوست، و حرارت، نه!
گفت: آیا تو را با دلت آشتی‌ست؟
گفتمش: بی‌دل‌ام من، پی آن راحت، نه!

جز دلی سوخته در راهِ جنونم، چه بُوَد؟
نه کتابم، نه زر، نه شهادت... نه!

گفت: منزل کجاست، ای رهِ بی‌نشان؟
گفتمش: هرکجا اوست، همان جنت، نه!
گفت: این بار آخر بگو، کیستی؟
گفتمش: هیچ‌ام، اما پر از حیرت، نه!
گفت: برخیز، که جانت پذیرفت عشق
سجده کن! این همان صبحِ قیامت، نه!

جز دلی سوخته در راهِ جنونم، چه بُوَد؟
نه کتابم، نه زر، نه شهادت... نه!

این شعر ترجیح بند بر وزن مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ فعولنُ است.

بندر اندوه

بندر اندوه

دریا گریست، آسمان خسته شد
بندر نشست، غصه پیوسته شد

شعله کشید از دلِ بیداد تنگ
فریادِ سنگ و صخره هم بسته شد

موجی ز خون دوید به دامانِ خاک
دود بر فرازِ خاطره انباشته شد

چشمِ امید در دلِ طوفان شکست
دل ها به داغ حادثه، شکسته شد

اما هنوز از دلِ خاکسترِ درد
روشن چراغی از دعا رسته شد

ما زنده‌ایم، در دلِ این تاریکی
دل ها با نور خدا آراسته شد.

خدا همین جاست

خدا همین جاست

گاهی خدا
در صدای افتادن یک قطره
از نوک برگ تا دل خاک
سکوتی می‌نویسد
که از هزار آیه گویاست.

در روشنی بی‌دلیل آسمان
و در لرزش لطیف نور
روی آب‌های بی‌قرار،
نشانه‌ای‌ست
که می‌گوید:
من همین‌جا هستم…
نه دور، نه پنهان
بلکه در عمق هر لحظه،
در تپش آرامی که تو را زنده نگه داشته است.

و من
هر بار که نگاه می‌کنم
به یک برگ،
به یک گل،
به یک عبور ساده‌ی نسیم،
یقینم تازه می‌شود؛
که خدا
در بودنِ بی‌نیاز طبیعت
خود را زندگی می‌کند...