تاب آوری: هنر برخاستن‌ پس از سقوط

تاب‌آوری: هنر برخاستن پس از سقوط
به قلم دکتر عسل ناظمی | روانسنج و پژوهشگر روانشناسی مثبت‌نگر

مقدمه
زندگی، میدان تجربه‌هایی است که همیشه با آرامش و قطعیت همراه نیستند. بحران‌های عاطفی، شکست‌های شخصی، بیماری، سوگ یا حتی روزمرگی‌های فرساینده، گاه چنان روان ما را می‌فرسایند که ایستادن دوباره غیرممکن به‌نظر می‌رسد. اما انسان در ذات خود واجد نیرویی است که روان‌شناسی آن را تاب‌آوری (Resilience) می‌نامد.

تاب‌آوری، صرفاً تحمل کردن نیست؛ بلکه توانایی بازیابی تعادل، ساختن معنا و حرکت رو به جلو پس از تجربه‌ی رنج است. این ویژگی نه ژنتیکی‌ست و نه تصادفی، بلکه مهارتی است که می‌توان آن را پرورش داد. در ادامه، با 9 مرحله‌ی اساسی در مسیر رشد تاب‌آوری آشنا می‌شویم.

1. پذیرش واقعیت دردناک
نخستین قدم، رو‌به‌رو شدن با رنج است. انکار یا سرکوب، تنها درد را مزمن‌تر می‌کند. پذیرش، یعنی توان گفتن:
«بله، این اتفاق افتاده. من آسیب دیده‌ام. اما هنوز اینجا هستم.»

2. بیان احساسات به‌صورت سالم
تاب‌آوری از دل سکوت نمی‌روید. نوشتن، گفت‌وگو با یک فرد قابل اعتماد یا مراجعه به مشاور، مجراهایی هستند برای خروج سالم احساسات و کاهش فشار روانی.

3. بازنگری در افکار منفی
همه‌ی ما در زمان بحران گرفتار افکاری می‌شویم که بیش از خود اتفاق، ما را آزار می‌دهند. تمرین پرسشگری از ذهن:
«آیا این فکر مفید است؟ واقع‌بینانه است؟»
ما را به بازسازی زاویه دید نزدیک می‌کند.

4. معنا دادن به رنج
رنج بی‌معنا، فرساینده‌تر از خود بحران است. تاب‌آوری یعنی کشف معنا، یادگیری یا نقطه‌ی عطفی در دل سختی؛ حتی اگر کوچک یا تلخ باشد.

5. اتصال با دیگران
احساس حمایت اجتماعی، مهم‌ترین عامل در تسریع فرآیند بازسازی روانی است. افراد تاب‌آور کمک می‌خواهند، می‌پذیرند و تنها نمی‌مانند.

6. تقویت حس کنترل و خودباوری
حتی انجام کارهای بسیار کوچک، به فرد یادآور می‌شود که همچنان توان تصمیم‌گیری و اقدام دارد. تاب‌آوری، با تجربه‌ی دوباره‌ی توانمندی، تقویت می‌شود.

7. خودمراقبتی و ذهن‌آگاهی
بدن و ذهن، بستر اصلی تاب‌آوری‌اند. تغذیه مناسب، خواب کافی، ورزش، تمرین تن‌آگاهی یا مدیتیشن، شرایط زیستی تاب‌آوری را فراهم می‌کنند.

8. سازگاری با واقعیت جدید
گاهی بازگشت به شرایط قبل ممکن نیست. تاب‌آوری، به معنای خلق یک زندگی جدید بر پایه‌ی تجربیات گذشته است، نه چسبیدن به گذشته.

9. بازگشت به امید و هدف‌مندی
در نهایت، فرد تاب‌آور به افق می‌نگرد، نه فقط به زخم‌ها. او هدف‌های تازه می‌سازد، و حتی اگر آهسته‌تر قدم بردارد، مسیر را رها نمی‌کند.

نتیجه‌گیری
تاب‌آوری، یک توانایی خارق‌العاده نیست. مهارتی‌ست که می‌توان آن را آموخت، تمرین کرد، و در زندگی جاری ساخت. انسان‌هایی که تاب‌آوری را در خود می‌پرورانند، نه تنها از دل رنج عبور می‌کنند، بلکه با قلبی عمیق‌تر، نگاهی وسیع‌تر، و انسانی کامل‌تر به مسیر ادامه می‌دهند.

به یاد داشته باشیم:
درد ممکن است اجتناب‌ناپذیر باشد، اما رنج همیشگی نیست؛ اگر تاب آوردن را بیاموزیم.

و نکته آخر:
این روزها که میهن عزیزمان آماج حمله دد منشانه دشمنان قسم خورده و شناخته شده خارجی و عوامل فریب خورده و خودفروخته داخلی ست. تاب آوری در هر کاری را می توان به وضوح دید. باید اذعان داشت که ریشه دشمن این ظالمان ربطی به دین و حکومت ایران ندارد این قوم لجوج کلا با ایران و ایرانی ها در طول تاریخ دشمن بوده و هستند. تاب آوری و خودباوری و باز پروری نیروی دفاعی و هجومی پس از غافل گیری اولیه، قابل تحسین و ستایش است و موجب افتخار برای همه ایرانیان در جهان است. پاینده باد ایران بزرگ.

قدم های خیس و سنگین

قدم های خیس و سنگین

چه شب‌هایی بی‌تو،
چشم‌هایم از انتظار خسته‌اند.


جاده‌ها بی‌صداست
کفش‌هایم پاره
اما پاهایم هنوز می‌روند.

باران که می‌بارد
هر قطره‌اش قصه‌ای از توست
و من
در دل باران
تنها قدم می‌زنم.

نسیمی نمی‌آید
جز هوای سرد خاطره‌ها
و صدای خیس پایم روی سنگ‌ فرش ها.

دلم هزار بار شکسته
هزار بار در راه
پیش رفته و پس کشیده.

کوچه‌ها
شاهد رد پای خسته‌ام‌اند
و هر برگ که می‌ریزد
نامه‌ای است از دلتنگی.

شاید روزی برسد
که دیگر نبارد باران
و من بی‌پا، بی‌کفش
اما با دل خسته اما امیدوار
کنار تو بایستم.

* این شعر بر مبنا و اساس تکنیک و روش تاب آوری (Resilience ) نوشته شده و در پستهای بعدی مطالب بیشتری می نویسم

ترانه سکوت

ترانه سکوت

لب‌های تو،
هر پنجره‌اش
یک دیوان شعر ناگفته است؛
کلماتی که از شرم
بر گونه‌های شب لبخند می‌زنند.

من
سطر به سطرِ تو را می‌خوانم
بی‌آنکه کلمه‌ای گفته باشی؛
نفس‌هایت
مرثیه‌ای‌ست
برای دلی که از دوست داشتن تو
سیراب نمی‌شود.

تو سکوت می‌کنی
و جهان
با دهان بسته‌ات
ترانه می‌شود.

قصه عاشقانه ای که لبخندت
افسانه‌ی هزار و یک شب را
از حافظه‌ی ماه
پاک می‌کند...

در حسرت عشق


در حسرت عشق


عشق تو مرا دیوانه ترم کرد
از خانه و کاشانه آواره‌ترم کرد

هجرت، علاجِ این دلِ بی‌طاقتم نبود
جز گریه، کسی همدمِ این عادتم نبود

دلخوش به نگاهی شدم از جانبِ تو
گم گشتم و پیدا نشدم در تبِ تو

رفتم و نگفتی که چرا دور شدی
من سوختم و سرد شدی، کور شدی

هر شب به امیدی که بیایی، گذشت
هر لحظه‌ی بی‌تو، به عذابی، گذشت

دل دادم و جان دادم و خاموش شدم
از خویش بریدم، به تو مدهوش شدم

نه خواب، نه رویا، نه در آرامشم
با هق‌هقِ شب‌هاست در نوازشم

نه گریه دوا شد، نه عشقی بازگشت
جز حسرتِ عشقی که پر از راز گشت

ای کوچه‌ی تاریک، تو گواهِ منی
در تنهاییِ هر شب، پناهِ منی

من ماندم و این خاطره‌های عجیب
می‌پیچد در کوچه‌ سایه‌های غریب

کین غم جانگداز

کین غم جانگداز

کین غم جانگداز ،
تکرار غم و رفتن هاست
چشم بدر ماندن پدر و مادرهاست
انتظار اومدن دختر.
مامان چند دقیقه دیگه میرسم! در راهم...

چای را دم کرده بودی،
پنجره را باز گذاشته بودی
که صدای زنگ،
صدای قدم‌هایش را بشنوی...

اما
نه زنگی خورد،
نه پایی آمد.

پدر
همان‌جا خشکش زد.
مادر،
سینی را زمین نگذاشت.


سکوت
مثل ملافه‌ای سفید
بر خانه افتاد.

ارابه‌های مرگ،
به مقصد نمی‌رسند
هرگز؛

وقتی
میان راه، نامردانی چو خفاش
قولِ «الان می‌رسم» را
دریده‌اند.

چند رکعت عشق

چند رکعت عشق

دو رکعت گفتگو،
نه با زبان،
که با لب‌هایی
پُر از شعرِ ناگفته.

تو نشستی رو به رویم،
نه در محراب،
که در نگاهت،
جایی میان نیایش و بوسه.

وضو نگرفتم،
جز با اشک؛
نمازم
سکوت بود
در آوای حضورت.

هر واژه‌ات
دری بود
به جهانی نو،
هر نفسهایت،
مطلع غزلی تازه.

سکوتت
پر از معنا،
لبخندت
آیینِ روشنِ پرستش.

دو رکعت گفتگو...
و هزار رکعت عشق،
در آستان لب‌هایت،
آنجا که خدا
با صدای تو
پاسخ گفت:
لبیک اللهم لبیک

فریاد خاموش

فریاد خاموش

نه امیدی توی چشمِ کودک این کوچه‌هاست
نه صدای خنده‌ای در قاب پنجره‌هاست

دارن از تاریخ ما، مشق دروغو می‌نویسن
حق به دارِ سکته کرده، ظلم بر عرش خداست

نَفَسا سنگین شده، از گرد و خاک و بوی دود
مرز خون و خاک و وطن، این خط کشیاست

شاخه‌های سرنگون از داغ خورشید و طناب
سرو هم افتاده وقتی حق فقط یه ادعاست

خنده‌ها توقیف می‌شن، شعرها ممنوع‌چاپ
دفتر آزادی ما پاره‌پاره، مگرخون بهاست

تو خیابون، بغض می‌رقصه، تفنگی در کمین
پشت این پرده‌ی سکوت، مشت محکم جزاست

هرکسی که فکر کرد این خاک سهم نسل ماست
حالا یا تبعیده یا زیر خاک، یا در قعر دریاست

لبِ هر تقویمِ خاک‌آلود، زخمی از فریب
خون صدها آرزو در پس پرده‌ی این ماجراست

طفل بی‌نان، مرد بی‌کار، زن بی‌پناه عشق
همه جا زخمی‌ست ولی مرهم ما ناپیداست

سقف این خونه ترک برداشت از فریاد ما
دست‌هایی زیر خاکن، اسم‌شون هم شهداست

دین اگر تکیه به شمشیر کنه، دین خدا نیست
عدل وقتی زیر پا له می‌شه، این سایه خداست؟

دستِ شاعر رو بریدن، نغمه‌ها رو حبس کردن
تا نبینن شعر یعنی خون مردم، به جفاست

پس بایستیم ای دوستان، شب اگرچه بی‌پناه
صبح می‌دمد همون جا که بین شب و روز دعواست

تَلنگُر

تَلنگُر

این عکس به‌ظاهر ساده، دنیایی حرف دارد :

در سال ۱۹۳۷ در انگلستان یک مسابقه فوتبال بین تیم‌های چلسی و چارلتون به‌علت مه شدید در دقیقه ۶۰ متوقف شد. اما "سام بارترام" دروازه‌بان چارلتون ۱۵ دقیقه پس از توقف بازی همچنان درون دروازه بود.(عکس بالا) به‌علت سر و صدای زیاد پشت دروازه‌اش سوت داور را نشنیده بود. او با حواس جمع در دروازه می‌ماند و با دقت به جلو نگاه می‌کند تا به گمان خودش در برابر شوت‌های حریف غافلگیر نشود. وقتی پانزده دقیقه بعد پلیس ورزشگاه به او نزدیک شد و خبر لغو مسابقه را به او داد سام بارترام با اندوهی عمیق گفت: «چه غم انگیز است که دوستانم مرا فراموش کردند در حالی که من داشتم از دروازه آن‌ها حراست می کردم. در طول این مدت فکر می کردم تیم ما در حال حمله است و به تیم رقیب مجال نزدیک شدن به دروازه ما را نداده است».

در میدان زندگی چه بسیار بازیکنانی هستند که از دروازه آن‌ها با غیرت و همت حراست کردیم اما با مه آلود شدن شرایط در همان لحظه اول میدان را خالی کرده و ما را تنها گذاشته‌اند.
....‌
تلنگرهایی در زندگی هستند که دیر متوجه اونها میشویم. چند نمونه از آن:

۱) زمان منتظر کسی نمی‌ماند

حقیقتی کتمان ناپذیر، زمان می‌گذرد و تبعیضی قائل نمی‌شود. در واقع، زمان یکی از آن منابعی است که بعد از دست دادن، نمی‌توانیم آن را پس بگیریم.

۲) سلامتی بعنوان بزرگترین ثروت

سلامتی واقعاً ثروت بزرگی است. هیچ مقدار پول یا موفقیت نمی‌تواند نبود سلامتی را جبران کند.
بدن ما با ارزش‌ترین دارایی‌مان است. با دقت و احترام با آن رفتار کنیم. داشتن بدن سالم فقط مربوط به ظاهر نیست، بلکه احساس خوب از درون هم اهمیت زیادی دارد. ورزش و تفریحات سالم و اهمیت دادن به وعده و نوع غذا بسیار مهم‌است.

۳) عشق به خود

گاهی با فدا کردن خواسته‌های خود، رضایت و محبت دیگران را جلب می‌کنیم، اما این کار تنها ما را از خودمان غافل کرده و آسیبی جدی به جسم و روحمان وارد می‌کند.
قبل از اینکه بتوانید از دیگران مراقبت کنیم، باید از خودمان مراقبت کنیم.
عشق به خود یعنی احترام گذاشتن به نیاز‌ها و خواسته‌های خود، تعیین حد و مرزها و رفتار با مهربانی و احترام. این کار خودخواهانه نبوده و ضروری است.

۴) روابط و دوستی ها

اهمیت روابط، روابطمان را با خانواده، دوستان و عزیزانمان تقویت کنیم.
برای افرادی که برای ما مهم هستند وقت بگذاریم. از آن‌ها قدردانی کنیم و در کنارشان باشیم.

۵) شکست یک پله و مقدمه پیروزی است

بسیاری از ما از شکست می‌ترسیم و آن را به چشم یک پایان قطعی می‌بینیم. اما در واقع، بسیاری از موفق‌ترین افراد جهان قبل از رسیدن به موفقیت بار‌ها شکست خورده‌اند.
ادیسون می گوید : «من هزار بار شکست نخوردم، لامپ یک اختراع با هزار پله بود.»
به جای اینکه به شکست به عنوان یک بن‌بست نگاه کنیم، آن را به عنوان یک فرصت یادگیری و پله‌ای به سوی موفقیت ببینیم.

۶) شادی و آرامش را نمی توان با پول خرید

اغلب موفقیت را با ثروتمند بودن یکی می‌دانند. ما برای داشتن شغل پردرآمد و ماشین و خانه لوکس تلاش می‌کنیم. اما با پول نمی‌توان شادی و آرامش را خرید.
البته پول مهم است و امنیت و آسایش را برای ما فراهم می‌کند. به ما امکان می‌دهد که چیز‌های شگفت‌انگیزی را تجربه کنیم، اما این همه چیز نیست.
خوشبختی واقعی از چیز‌هایی نشات می‌گیرد که آن‌ها را نمی‌توان با پول خرید، مانند عشق، سلامتی، آرامش ذهنی، روابط رضایت‌بخش و شادی‌های ساده زندگی.
اهداف مالی خوب است اما همه چیز نیست.

۷) پشیمانی بار سنگینی و دیر است

پشیمانی یک احساس قدرتمند است که می‌تواند بر قلب ما سنگینی کند. این احساس را زمانی تجربه می‌کنیم که به گذشته فکر کرده و آرزو می‌کنیم که کاش کار‌ها را به گونه‌ای متفاوت انجام می‌دادیم، بیشتر ریسک می‌کردیم، کلمات محبت‌آمیزتری می‌گفتیم یا زمان بیشتری را با افرادی که دوستشان داریم می‌گذراندیم. و...
پشیمانی تلنگری است که بسیاری از ما آن را خیلی دیر تجربه می‌کنیم. ما دیگر نمی‌توانیم گذشته را تغییر دهیم، بلکه فقط می‌توانیم از آن درس بگیریم

۸) زندگی همیشه منصفانه نیست

ما با این باور بزرگ می‌شویم که اگر سخت کار کنیم، زندگی به ما پاداشی عادلانه خواهد داد. با این حال، واقعیت اغلب متفاوت است.
افرادی که دوستشان داریم مریض می‌شوند، شغل خود را از دست می‌دهیم و گاهی اوقات افراد نالایق موفق می‌شوند. شاید ناعادلانه به نظر برسد، اما بخشی از زندگی است.
این تلنگر در مورد پذیرش ماهیت غیر قابل پیش‌بینی زندگی و یادگیری پیش رفتن در فراز و نشیب‌های آن است.

۹) ما قوی‌ هستیم

در طول زندگی، ما با چالش‌هایی روبرو می‌شویم که قدرت و عزم ما را محک می‌زنند. در این مواقع است که متوجه می‌شویم چقدر انعطاف‌پذیر هستیم.

شما قوی‌تر از چیزی هستید که فکر می‌کنید. قبلاً با ناملایمات مواجه شده و قوی‌تر از قبل شده‌ایم. قلبمان شکسته و خوب شده و اشتباهاتی کرده‌ و از آن‌ها درس گرفته‌ایم.

این تلنگر یادآور قدرت درونی ماست. ما این قدرت را داریم که بر هر مشکلی که بر سر راهمان ظاهر می‌شود، غلبه کنیم.

آینه بی تصویر

آینه بی تصویر

(از یاد من برو، خسته‌ام، برو دلگیرم
چیزی نمی‌شود بی تو، من فقط می‌میرم)*

دگر نمانده شوقی، نه از عشق و نه پرواز
با خاطرات تلخت، من سال‌هاست درگیرم

هر شب به گریه سوزد شمع‌های امیدم
هر صبح بی‌تو تنها، در سایه‌ام اسیرم

نیستی، ولی هنوزم، در لحظه‌های دلتنگ
با عطر سرد چشمت، چو بادی در کویرم

هر جا که پا گذاشتم، تصویر توست با من
حتی در آینه، نمانده از خودم تصویرم

این کوچه‌های خاموش، لبریز از نگاهت
با خیال تو هر شب قلم بدست می‌گیرم

یاد تو مثل زخم است، تا استخوان سینه
هر جا که می‌روم باز، از درد تو می‌میرم

بگذشت عمر و دیگر، عشقی نماند باقی
نه شوق عاشقانه در دل، که از خدا دلگیرم

هر شب به شعر گفتن، از تو نشانه دارد
هر اشک بی‌صدایم، لبریز از تقصیرم

دلم دریایی از سکوت است، موجی ندارد باز
چون قایقی شکسته اسیر در این آبگیرم.

*تضمینی از ترانه هایده

شبهای دلتنگی

شبهای دلتنگی

دلتنگم و شب من، بی‌خبر از دل می‌گذرد
هزار بغضِ نهان، در سَحر از دل می‌گذرد

قطارِ خاطره‌ها با غمی دور و دراز
ز تیرگیِ بخت این رهگذر از دل می‌گذرد

نه یاد مانده، نه آوازِ آشنای قدیم
فقط سکوت، چو زخمِ خنجر از دل می‌گذرد

دلی که دل‌خوشی‌اش، یادِ یک نگاهِ تو بود
کنون چگونه، چنین بی‌سپر از دل می‌گذرد

دلم گرفته، غریبی گرفته پهلویم
و هرچه دورترم، بیشتر از دل می‌گذرد

شبیهِ سایه که در کوچه‌های شب گم شد
دلم به حسرتی بی‌اثر از دل می‌گذرد

به هر نسیم، خیالت دوباره می‌آید
و مثلِ بویِ بهار، مختصر از دل می‌گذرد

نه خواب مانده به چشمم، نه اشک در پلکم
فقط هجومِ غمی بی‌خبر از دل می‌گذرد

بگو کجاست پناهی برای این غربت؟
عسل، این هجومِ غمِ بی‌ثمر از دل می‌گذرد

مقاله ای کوتاه در مورد فِنگ شویی


https://uploadkon.ir/uploads/e32130_25Negar-۳۰۰۵۲۰۲۵-۱۸۳۵۰۰.jpg


فنگ شویی چیست؟ راهنمای کامل برای آوردن انرژی مثبت به خانه و محل کار

با اصول ساده‌ی فنگ شویی، فضاهایی هماهنگ، آرام و پرانرژی بسازید!




مقدمه: آیا تا به حال حس کرده‌اید که یک فضا حالتان را خوب یا بد می‌کند؟

احتمالاً برایتان پیش آمده که وارد خانه‌ای شوید و حس خوبی بگیرید، یا در اتاقی باشید و احساس اضطراب یا خستگی کنید… این حس‌ها معمولاً بی‌دلیل نیستند! یکی از دلایل پنهان این تجربه‌ها، جریان انرژی در فضا است، چیزی که فنگ شویی به آن می‌پردازد.



در این مقاله، قرار است به زبان ساده با فنگ شویی آشنا شویم و یاد بگیریم چطور با تغییراتی کوچک، انرژی مثبت را به زندگی‌مان دعوت کنیم.




فنگ شویی چیست؟

فنگ شویی (Feng Shui) یک هنر و فلسفه‌ی باستانی چینی است که هدف آن، ایجاد تعادل و هماهنگی بین انسان و محیط اطرافش است. واژه "فنگ" به معنای باد و "شوی" به معنای آب است – دو عنصر اصلی در جریان انرژی طبیعت.




اصول اساسی فنگ شویی


۱. تعادل یین و یانگ

در فنگ شویی، یین و یانگ نماد دو نیروی متضاد ولی مکمل هستند. ترکیب متعادل این دو (مثلاً نور و سایه، گرما و سرما) موجب آرامش و پایداری انرژی در فضا می‌شود.




۲. پنج عنصر

چوب، آتش، خاک، فلز و آب – این پنج عنصر، پایه طراحی فضا در فنگ شویی هستند. هر عنصر نمایانگر بخشی از طبیعت و زندگی است. ترکیب متعادل آن‌ها در رنگ، شکل و جنس وسایل اهمیت زیادی دارد.




۳. جهت‌یابی و موقعیت

در فنگ شویی، قرارگیری درها، پنجره‌ها و مبلمان بر اساس جهت‌های جغرافیایی تعیین می‌شود. مثلاً قرار گرفتن تخت‌خواب در موقعیت "فرماندهی" برای افزایش امنیت روانی توصیه می‌شود.




کاربرد فنگ شویی در خانه و محل کار:


  • در ورودی باید تمیز، باز و روشن باشد. این نقطه، دهانه ورود انرژی به خانه است.

  • آینه روبه‌روی تخت نباشد؛ تخت باید به در دید داشته باشد ولی مقابل آن نباشد.

  • میز کار بهتر است روبه‌روی در ورودی باشد تا احساس کنترل و تمرکز افزایش یابد.





تأثیر فنگ شویی بر روح و روان

فنگ شویی باعث نظم، زیبایی بصری، و احساس امنیت در محیط می‌شود. این عوامل به کاهش استرس، افزایش انرژی، و آرامش ذهن کمک می‌کنند؛ حتی اگر به جنبه‌های فلسفی آن باور نداشته باشیم.




منابع پیشنهادی برای مطالعه بیشتر:


جمع‌بندی:

فنگ شویی فقط مجموعه‌ای از قوانین چیدمان نیست، بلکه راهی برای هماهنگی با طبیعت و ایجاد آرامش درونی است. با رعایت اصول ساده، می‌توانیم محیطی الهام‌بخش و مثبت بسازیم که به ما انرژی و تمرکز بیشتری می‌دهد.

با دلم چه کردی !

با دلم چه کردی!

دلِ ساده، اسیرِ غمِ ما بود که رفتی
بی‌تابِ تو و اهلِ صفا بود که رفتی

چشمت گذری کرد و دلم ریخت در دم
آرامِ دلم، گریهِ بی صدا بود که رفتی

تا دیده بر هم‌ بنهادم چه شبی شد!
قلبم به خدا بی‌ادعا بود که رفتی

گفتی که بمانی و نمانی، چه کنم؟
دل خسته زعشق بی‌وفا بود که رفتی

هر کس که گذر کرد ز احوالِ دلم
پرسید: مگر او اشقیا بود که رفتی؟

رازِ من و این دلِ صدچاک، تویی تو
ماجرایِ عشق تو بی‌انتها بود که رفتی

عسل! دل‌شکستن دگر هنری نیست
این دل، همه‌جا بی‌خطا بود که رفتی

هجرت سرابی بود و بس

هجرت سرابی بود و بس

رفتم، ولی هر جا رسیدم
سهمم فقط دیوار بود
از ریشه‌هام افتاده بودم
دنیا برام انکار بود

پاهای خسته، دل بریده
بی‌خواب و بی‌لبخند و نور
دنبال رویایی شکسته
در جاده‌هایی بی‌عبور

هجرت، سرابی بود و بس
دل‌ کندن از خود، سوختن
بی‌آنکه دستی باز موند
از سایه‌هام پرسیدن...

هر شب به غربت خو گرفتم
با زخم‌هایی بی‌صدا
با خاطراتی نیمه‌جان
که جا موندن توی هوا

تو قاب پنجره‌، یه عکس
کهنه‌ست و رو به باد و خاک
یه صندلی، بی‌کس، غریب
یه شعر بی‌لب، بی‌صدا

هجرت، سرابی بود و بس
نه راه برگشتن، نه پناه
دل مونده بی‌نام و نشان
در شهری از دیوار و آه...

هر صبح، تصویرم غریبه‌ست
با آینه بی‌گفتگو
این کوچ، فقط مرگه، نه پرواز
نه کشف، نه آغوشی، نه همسو...

(هجرت سرابی بود و بس) برگرفته از ترانه نازنین داریوش و شعر اردلان سرفراز

در بزم طرب

در بزم طرب

شب‌زدگان عشق را ز می و مستی چه باک؟
سوختگان را ز آتشی که دهد هستی، چه باک؟

داغ دل ما اگر ز شعف جوشد، رواست
زان دل دیوانه در طرب و پستی چه باک؟

گر رسد از کوی دوست، نسیمی نیم‌جان
این تن خاکی را ز خستی و سستی چه باک؟

ما و دل بی‌قرار، به بزم جنون خوشیم
از طعن اهل جهان و سرِ بدمستی چه باک؟

طعنه گر می‌زند یار از جرعه‌ای می به دل
ما را از این لطف و دل باده‌پرستی چه باک؟

چشم اگر مست شد ز نگاهی پر از راز
دل شود آرام، ز شور و دل‌پستی چه باک؟

با رخ آن ماه اگر شب ما نور گرفت
تیره‌دلان را ز تیرگی و شکستی چه باک؟

تا دل از آن زلف خمیده شده محرم عشق
دیگر از من و تو و ما و خودپرستی چه باک؟

عاشق اگر ز خود بی‌خبر شود و دل بسپارد
عسل با عشق در گرو عالم هستی چه باک؟

شبهای پر اندوه

شبهای پر اندوه

دلی کز عشق، زخمی شد، دگر جایی نمی‌ماند
اگر دل را چنین رنجی‌ست، شکیبایی نمی‌ماند

همه رفتند و حتی سایه‌ات هم بی‌صدا کم شد
در این خانه پس از تو نور و روشنایی نمی‌ماند

تو را در خواب می‌دیدم، ولی تعبیر شد پایان
که هر رؤیای شیرینی، به زیبایی نمی‌ماند

به دریا دل سپردم، موج و طوفان شد و برگشت
زنی با این همه زخم، دلِ دریایی نمی‌ماند

تو رفتی و غرورم ماند و یک فنجان نیم‌خورده
همین اندازه از آن عشق، شیدایی نمی‌ماند

دلم را بردی و چیزی جز این اشک سحرگاهی
درون لحظه‌های تلخ و تنهایی نمی‌ماند

کجایِ آن قصه هایی؟ کجایِ آن تبِ داغت؟
که دیگر در دل من، ردّ پایی نمی‌ماند

من از تکرارِ شب‌هایی پر از اندوه برمی‌خیزم
ولی در من پس از هر بار، آینده‌ای نمی‌ماند

جهانم ریخت اما باز با لبخند برخاستم
که با هر رفتنی، دیگر آشنایی نمی‌ماند