لبخند خاموش

لبخند خاموش

از درون، خسته و پژمرده‌ام من
ولی لبخند بر لب کرده‌ام من

کسی باور ندارد، در درونم
چقدر از سایه‌ها آزرده‌ام من

میان جمع، خاموشم همیشه
ولی در خلوت خود، مرده‌ام من

به هر لبخند، دردی تازه خیزد
که از لبخند خود آزرده‌ام من

اسیر دل بودم سال‌ها و اکنون
ز بند خویشتن آزاده‌ام من

دلم در آتش بی‌تابی افتاد
که در خاکسترش، جامانده‌ام من

نصیبم انتظار و بی‌قراری‌ است
به شوق کوی او، مستانه‌ام من

من و این جاده‌ی تکرارِ بی‌نامی
که هر شب تا سحر ره‌سپرده‌ام من

اگرچه از جهان بیزار گشتم
هنوزم عاشق دلداده‌ام من.

کودک درون

کودک درون

در کوچه‌های خاطره
کودکی‌ام هنوز می‌دود
با دست‌های کوچکش
آیینه‌ها را می‌شکند

دنیای بازی‌های بی‌پایان
که در آن، ترس‌ها جایی ندارند
و تنها قهرمان، خنده است

می‌پرد روی سایه‌ها
با کفش‌های سوراخ رویا
آسمان را نقاشی می‌کند
با انگشت‌های آغشته به غروب

گاهی، کنار لبخندهای ترک‌خورده
برای گلدان‌های خالی آواز می‌خواند
و با هر گریه‌ی بی‌دلیل
بارانی می‌سازد که بوی خاک بدهد

نمی‌داند دل چیست
اما زودتر از همه، می‌فهمد
چه‌وقت، کسی دیگر خودش نیست

کودک درونم...
هنوز لای دفتر خاطراتم بازی می‌کند
با هر ورق، دنیایی می‌سازد
که فقط برای یک لحظه
مرا به خودم باز می‌گرداند.

عشق آگاهانه

عشق آگاهانه

در کوچه‌های ذهن من
صدای تو، زمزمه‌ای است آرام
میان هیاهوی فکرها
نسیم حضورت، نوازشی بی‌کلام.

عشق، نه اتفاقی ناگهانی
که جریانِ پیوسته‌ی آگاهی‌ است
از لابه‌لای خاطره‌ها
تابیدنِ تو، به اعماق ناخودآگاهی‌است.

گاه دلم میان تمنایش
با تردیدها می‌رقصد
اما تو مثل نوری درونم
منتشر می‌شوی بی‌مرز.

دست‌هایم گرچه جدا از توست
اما ذهن من، هر لحظه
برای بودن با تو
دنیایی تازه می‌سازد.

عشق یعنی شناختن خود
در آینه‌ی نگاهت
و رهایی از ترس تنهایی
زیر باران بی‌پایان اعتماد.

جرعه ی عشق

جرعه ی عشق

جرعه‌ای تا عدم
لب‌هام را چشید
زندگی نام گرفت

نه تلخ
نه شیرین
فقط بوسه‌ای در عبور بود...

در سکوتی که
نه آغاز دارد
نه پایان...

در نگاه تو
چون قطره‌ای
در دریای پر نلاطم
حل می شوم

نه امیدی
نه حسرتی
تنها
لمس آرامِ بی‌زمانی

که نامش
نبودن نبود
بودنی دیگر بود
آنجا که خداوند عشق را آفرید

دو رکعت عاشقی

دو رکعت عاشقی

دو رکعت عشق
میان من و او
نه به رسم نماز
که به آیین دل.

نه قبله‌ای در میان بود
نه وضویی از آب
صورتم خیس از اشک بود
و سکوتی که بوی یقین می‌داد.

او پرسید: « اِن کُنتُم تُحِبُّونَ الله »*
گفتم: « عاشقتم »
گفت: « يُحِبُّهُم وَ يُحِبُّونَه » **
سجده‌ام را
میان اشک و آه
تمام کردم.

در آن شبِ روشنِ بی‌ماه
دل از خواب پرید.


و
او، عشق و دلتنگی
من را شنید.

* در سوره آل عمران آیه ۱۳
** در سوره مائده آیه ۵۴

خواب خوش عاشقانه

خواب خوش عاشقانه

دلم گرفتارِ چشمانِ تو شد
اسیرِ بوسه‌بارانِ تو شد

شبی با بویِ آغوشت شکفتم
غزل، در حسرتِ جانِ تو شد

نگاهت آتشی در دل فکند
که آتش نیز، حیرانِ تو شد

شکستم شبی در بغضِ خویش
ولی این اشک، مهمانِ تو شد

زدم دل را به دریایِ جنون
که آخر ساحلم، امانِ تو شد

چنان بر دیده نشستی بی‌صدا
که دل حیرت‌زده زبانِ تو شد

نفس‌های مرا دزدیده‌ای تو
وجودم درخودم، پنهانِ تو شد

بمان ای عشق، در خوابِ خوشم
که هر لحظه، جان به قربانِ تو شد