لبخند خاموش
از درون، خسته و پژمردهام من
ولی لبخند بر لب کردهام من
کسی باور ندارد، در درونم
چقدر از سایهها آزردهام من
میان جمع، خاموشم همیشه
ولی در خلوت خود، مردهام من
به هر لبخند، دردی تازه خیزد
که از لبخند خود آزردهام من
اسیر دل بودم سالها و اکنون
ز بند خویشتن آزادهام من
دلم در آتش بیتابی افتاد
که در خاکسترش، جاماندهام من
نصیبم انتظار و بیقراری است
به شوق کوی او، مستانهام من
من و این جادهی تکرارِ بینامی
که هر شب تا سحر رهسپردهام من
اگرچه از جهان بیزار گشتم
هنوزم عاشق دلدادهام من.